تبليغاتX
سکوت

سکوت

گاهي آن قدر خسته اي كه تواني براي ايستادن و مقابله كردن برايت نمي ماند صبر مي كني تا جريان آب تو رابه هر سو كه مي خواهد براند

آن قدر در آينده غرق شده اي كه نمي فهمي حال تو را از مسير دور كرده است از مسيري كه دنبالش باهمه ي توانت دويده اي .

اما زندگي چيز ديگري است

صبر مي كني تا تو را خوب بشناسد تا به همه ي علاقه مندي هايت محيط شود صبر مي كني تا خود تجربه كند و از تو بگذرد صبر مي كني اما به سختي و رنج

او ايستاده است و تمام قد در انتظار بهبودي و تو رنجور و نااميد تماشاگر تلاشش

سكوت مي كني مي گذاري خودش درك كند چه مي خواهد و از اين زندگي چه بازي بزرگي خورده است

سكوت مي كني تا خود فرياد خاموش قلبت را بشنود و شايد آن وقت توانست از كنارت به آرامي بگذرد

راستي عجب دنياي پليدي است  هيچ وقت همه چيز با هم و كنار هم جمع نمي شود

چه تراژدي هولناكي است ؛بازيگرانش را هم بازي مي دهد و تو بي گناه  قاتل احساساتي لطيف مي شوي و دل مي سپري به احساساتي ....

بگذريم

نمي دانم به كجا خواهد كشيد اين داستان

خدايم رحم كند ....

التماس دعا

نوشته شده در جمعه هجدهم فروردین 1391ساعت 21:28 توسط عطیه موسوی| |

نشسته سایه ای از آفتاب بر رویش
به روی شانه طوفان رهاست گیسویش

کجاست یوسف مجروح پیرهن چاکم
که باد از دل صحرا می آورد بویش

کسی بزرگتر از امتحان ابراهیم
کسی چنان که به مذبح برید چاقویش

نشسته است کنارش کسی که می گرید
کسی که دست گرفته به روی پهلویش

هزار مرتبه پرسیده ام زخود او کیست
که این غریب نهاده است سر به زانویش

کسی در آن طرف دشت ها نه معلوم است
کجای حادثه افتاده است بازویش

کسی که با لب خشک و ترک ترک شده اش
نشسته تیر به زیر کمان ابرویش

کسی است وارث این دردها که چون کوه است
عجب که کوه ز ماتم سپید شد مویش

عجب که کوه شده چون نسیم سرگردان
که عشق می کشد از هر طرف به هر سویش

طلوع می کند اکنون به روی نیزه سری
كه روی شانه طوفان رهاست گیسویش


                                                                       فاضل نظري

نوشته شده در دوشنبه چهاردهم آذر 1390ساعت 18:12 توسط عطیه موسوی| |

سلام

اول عذر تقصیر جهت تاخیر  طولانی .اما اگر همه ی این پست را بخوانید شاید کمی حق بدهید که چرا این همه مدت بی خبر به خانه ی مجازیم  و  همسایگانش سر نزدم

می خواهم بنویسم اما حقیقتا نمی دانم از کجا باید شروع کرد

همیشه از این که ترم تمام می شود و می توانم سه ماهی پا روی پا بگذارم و زمان را آنگونه که دوست دارم بگذرانم خوشحال می شدم  اما این تابستان ...

ماجرا این گونه شروع می شود که  مي خواهم  به يك سفر مجردي بروم و خب چه جایي بهتر از قم ؛هم دختر دايي ها آنجا هستند هم زيارتي است  دنبال بليط و بقيه ي كار ها بودم که  ناگهان خبر مي رسد آنها از قم  به مشهد مي ايند و سفرم كنسل مي شود  بعد از ان در یک عملیات جا به جایی سفر را  به بعد از بازگشتشان به قم موکول می کنم، شاید  اين گونه برنامه ي از دست رفته را دوباره زنده كنم در همین حین  صاحب خانه ي گرامی خبر مي دهد  خانه ويلاييش را فروخته و فقط يك ماه براي تخليه آن فرصت هست

تصمیم می گیرم سفر را کنسل نکرده و بعد از بازگشت به فکر گرفتن منزل جدید باشم که در یک سری فعل و انفعالات پیش بینی نشده سفر مجردیم به قم تبدیل به یک سفر خانوادگی  می شود و از دو روز به یک هفته تغییر زمان می دهد

بعد از بازگشت به خانه ای  كه ديگر براي ما نبود  از همان صبح گشتن دنبال منزل جديد آغاز شد  گير نمي آمد يا كوچك بود يا دور و يا با بودجه ي ما همخواني نداشت بماند كه همه ي مشاورين محترم املاك عزم شان را جزم كرده بودند كه سر اينجانب را به هر نحوي گول بمالند وبايد بگويم كه لطف خدا شامل حالم گشت تا موفق نشدند

 خانه  پيداشد اسباب كشي و بستن و بردن و چیدن و.....شروع.

 خاطره هايم را هم گذاشتم وآمدم آخرين خاطره هايي كه از پدر به يادگار داشتم  بگذريم

بعد از آن دوباره يكي از دختر دايي هاي عزيز تصميم مي گيرد اين بار تنها به خانه ي جديد ما بيايد  حال آنکه ما حقیقتا خسته بودیم  و توانی برای مهمانداری نمانده بود بعد از چند روز هم  يكباره ما را به ويلاي يكي از دوستانش در كلاردشت مهمان می کند  من كه خسته از سفر قبل و خسته تر از اسبابي كشي برنامه داشتم مدت باقي مانده به شروع كلاس ها را نفسي بكشم و استراحتی بکنم؛ شاید قوای از دست رفته باز گردد  ناگهان در سفري ناخواسته قرار گرفتم

 مي گرديم دنبال بليط قطار مگر پيدا مي شود ؟ دختر دايي عزيزتر از جان هم گير سه پيچ كه بياييد برويم خوش مي گذرد  ناچار ماشين دربست گرفتيم كه خداي نكرده نخواهيم با هواپيما برويم و  شهيد راه كلاردشت بشويم بعد از گذشت ۷ روز باز هم بلیط بازگشت  گیر نمی امد با اتوبوس درست ۲۴ ساعت در راه برگشت بودیم.

تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل که حالمان چگونه بود وقتی اتوبوس در مشهد توقف کرد

نوشته شده در دوشنبه چهارم مهر 1390ساعت 1:25 توسط عطیه موسوی| |

کلماتم را

 در جوی سحر می شويم

لحظه هایم را

              در روشنی باران ها

تا برای تو شعری بسرایم روشن،

تا که بی دغدغه، بی ابهام

سخنانم را

 در حضور باد با تو بی پرده بگویم

                                     که تو را دوست می دارم...

                                                                          م.سرشك

* نبات عزیزم تولدت با تاخیر مبارک

" ادعا نمی کنم همیشه به یاد کسانی هستم که دوستشان دارم ،اما ادعا می کنم زمانی هم که به یادشان نیستم، دوستشان دارم!"

نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم تیر 1390ساعت 11:5 توسط عطیه موسوی| |

ای بکر ترین برکه! هلا سوره ی صافی

پرهیز کن از این همه پرهیز اضافی!

داغی بزن از بوسه به پیشانی سردم

بدنام که هستیم به اندازه ی کافی

تلخینه ی آمیخته با هر سخنت را

صد شکر! شکر پاش لبت کرده تلافی

با یافتن چشم تو آرام گرفتم

چون شاعر درمانده پس از کشف قوافی

چندی است که سردم شده دور از دم گرمت

بر گردنم از بوسه مگر شال ببافی

علیرضا بدیع

نوشته شده در یکشنبه پنجم تیر 1390ساعت 14:55 توسط عطیه موسوی| |

بی قرار توام و در دل تنگم گله هاست

آه!بی تاب شدن عادت کم حوصله هاست

مثل عکس رخ مهتاب که افتاده در آب

در دلم هستی و بین من و تو فاصله هاست

آسمان با قفس تنگ چه فرقی دارد؟

«بال» وقتی قفس پر زدن چلچله هاست

بی تو هر لحظه مرا بیم فروریختن است

مثل شهری که به روی گسل زلزله هاست

باز می پرسمت از مسئلۀ دوري و عشق

و سكوت تو جواب همۀ مسئله هاست

 فاضل نظري       

نوشته شده در یکشنبه پانزدهم خرداد 1390ساعت 13:9 توسط عطیه موسوی| |

آمده بودی مرهم باشی

برای زخم های پنجره ای که همیشه ی خدا کوبیده شده بود

درد شدی اما،

و سنگ وار

      زخمی بر زخم های پنجره افزودی

پنجره، خسته از انبوه زخم ها

تکانی به خود داد

              -آخرین تکان-

و در هم شکست.

دلش برای همیشه فرو ریخت.

دستی

چارچوب پنجره ی همیشه کوبیده را

به هم می کوبد.

پنجره دلی ندارد

که زخمی جدید بردارد

                 شقایق بهرامی

نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم اردیبهشت 1390ساعت 0:20 توسط عطیه موسوی| |

نبات عزيزم:

آنگاه که قدم بر ان آستان مقدس نهادی و جانت از شمیم بهشتی بین الحرمین سر شار شد، وقتي فرشتگان مقرب الهي شكوفه هاي صلوات را از روي لبانت چيدند، آنگاه كه بر كعبه ي دل ها آن ضريح شش گوشه طواف مي كني ، آن زمان كه بر كف العباس بوسه مي زني و بر فراز تل زينبيه دل مويه هاي بانو را مرور مي كني ما و دوستان اين درگاه را از دعا فراموش مكن !!!

 

نوشته شده در جمعه دوازدهم فروردین 1390ساعت 15:50 توسط عطیه موسوی| |

    

           کاش در رستاخیز طبیعت، بهار قلب هايمان نيز زنده مي شد و فروغ چشمان مان افزون؛

 تا آن بهار جانها، ‌آن ربيع الانام، قدم بر اين كهنه جهان مي گذاشت و طومار زمستان را براي هميشه جمع مي كرد.

                             بهار بر شما مبارك!

 

نوشته شده در دوشنبه یکم فروردین 1390ساعت 1:1 توسط عطیه موسوی| |

 

 

                                                  خداحافظت...

نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم اسفند 1389ساعت 20:4 توسط عطیه موسوی| |

Design By : Night Melody